تبليغاتX
زندگی یعنی یک سار پرید
زندگی یعنی یک سار پرید
زندگی یعنی یک سار پرید . از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید
قالب وبلاگ
َََعاشقی را گفتند تو مگر دیوانه ای که این چنین جسم نحیف را در راه معشوق بی وفا فنا میسازی؟

اهی کشیدو گفت:از مجنون پرسیدند چرا نامت مجنون گذاشته و به بیابان پناه برده ای؟

پاسخ داد هر انچه جسم در بیابان شوزان بسوزد گرمی ان بحرارت عشق لیلی نرسد و چندان که شعله های کشنده ی افتاب بر مغذم بتابد و کارم را به جنون کشاند هرگز بمرحله ای که لیلی بخاطر عشق پا بدان گذاشت نخواهد رسید!

[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 12:15 ] [ ملیحه ] [ ]
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال
این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . .

((پیشاپیش سال ۹۰ مبارک))

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 15:45 ] [ ملیحه ] [ ]

جانم از هجر رسیده به لب

                                       تلخ شد ز انکه خبر از بر جانان نرسید

برسد یا نرسد کار نم از کار گذشت

                                        وای بر انکه در این درد بدرمان نرسید

گو به این تازه بدور امدگان خوش باشید

                                        دور من غیر غم از ساقی دوران نرسید

مشکل کار من اسان نکند کس جز مرگ

                                         چکنم انکه کند مشکلم اسان نرسید

[ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ] [ 21:16 ] [ ملیحه ] [ ]

هنگامیکه زیبایی جهان از نظر مجنون بخاک

سپرده شد مجنون خودرا بمزار معشوغه رساند سنگ

قبر را در بغل گرفت واز دل بزاری گریست وسعادت

انرا یافت که در جوار لیلی جان به جهان افرین

تسلیم کند.!!

ولی ای طبیعت ستمگر تو این سعادت بی نظیر را هم از من دریغ کردی؟؟!!

[ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ] [ 19:59 ] [ ملیحه ] [ ]

   

 

و بالاخره لازم است گاهی از خود

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی

 ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

 

لازم است گاهی از مسجد و کلیسا بیرون بیایی و ببینی  

 پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

 

 

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکرکنی  

 که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

 

 

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را  

 نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در  

 وجودت هست یا نه؟

 

 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و

 ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم

 بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی  

 زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

 

 

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک   

انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو  

 برنده ای یا بازنده؟  

  

 لازم است گاهی عیسی باشی,ایوب باشی 

انسان باشی 

 ببینی می‌شود یا نه؟

   

 

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و  

 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که  

سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم  

 آیا ارزشش را داشت؟

 بیرون آمده و  

 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که  

سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم  

 آیا ارزشش را داشت؟

؟

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 22:20 ] [ ملیحه ] [ ]
من او را رها کردم 

تا او خود را در یابد

و چقدر سخت است     عزیزترینت را رها کنی

اما من انقدر او را دوست دارم

که او را رها میخواهم برای همیشه

رها از تمامی بندهاوزنجیرها

هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم

اما او .......

در بند خود گرفتار بود ....

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از بند خود رها شدم

[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 13:37 ] [ ملیحه ] [ ]

صــــداي پاي مهتاب


تو کـوچه ها ميپيچه


شبهاي بي تو بودن


ســـرابه هيچ هيچه


من از نگاه پاکـــــت


به آسمون رسـيدم


از لب هــــر فرشته


اسم تــو رو شنيدم


ديدم که اسم پاکت


رمــــز... در بهـشته


خـدا تــــوي دل من


اســم تو رو نــوشته


به حـــرمت نگــاهت


 دل از هــمه  بـريدم


تو آســـــمون هفتم


به عشق تو رسيدم


[ پنجشنبه دهم تیر 1389 ] [ 14:54 ] [ ملیحه ] [ ]

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

[ دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 ] [ 11:32 ] [ ملیحه ] [ ]
رفتنیم رفتنیم باید برم باید برم بايد كه تنها بمونم آوازه غم رو بخونم شايد كه رفتنم منو از ياد شما ببره ولي شما تو قلبمي نهايته شكستنه حالا كه من دارم ميرم بزار يه چيزيرو بگم بعدش آرومو بيخيال تو غربت آروم بگيرم من ميرمو مونده برام يه جفت سوال بي جواب چرا بايد خسته بشم يا كه دلم باشه كباب اين زمونه تو غربتش براي من جايي داره دارم ميرم كه اينطوري قلبتون آروم بمونه خوب مي دونم كه اينطوري صداي شعرم مي پيچه تو جاده تنهايي ا يه ميلاد آروم بشينه خوب آخره قصمونه بايد تمومش بكنم خدا نگهدار شما اينجا تمومش ميكنم
[ دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 ] [ 15:33 ] [ ملیحه ] [ ]

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان  هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم .

ای کاش کسی هم برایم آرزو می کرد ؟

[ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ] [ 15:16 ] [ ملیحه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وقتی تنهاییم ، دنبال یک دوست می گردیم. وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم. وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم و باز تنهاییم...
امکانات وب