تبليغاتX
زندگی یعنی یک سار پرید

زندگی یعنی یک سار پرید

زندگی یعنی یک سار پرید . از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید

سرمایه ی عشاق جهان عشق حسین است

امید دل پیر و جوان عشق حسین است

ما را چه از دار و ندار همه عالم

در سینه ی ما گنج نهان عشق حسین است

تنها نه بصحرای دل ماست چنین گنج

هر سو  زکران تا به کران عشق حسین است

شب بر رخ تابنده ی ماه و دم هر صبح

بر چهره ی خورشید عیان حسین است

از عشق حسین بن علی ما و جدایی!

جاری شده در هر رگمان عشق حسین است

ما را نبود نام و نشانی مگر از عشق

ما را به جهان نام و نشانی عشق حسین است

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت11:44توسط ملیحه | |

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت19:47توسط ملیحه | |

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت16:43توسط ملیحه | |

چـه بگــویم

غـصه نـانم امـان بـبریـده است

و تـو تـکـرار کـنان

آه از عـشق هـم آخـر سخـنی بـایـد گـفت

چـه بگــویـم از عـشـق؟

مـن کـه صـد در بـه ادب بـگــشودم

و دو صـد پـند پـدروار مـرا

بـه سوی بـیکـاری سوقـم داد

بـه سوی بـیمـاری

چـه بگـویـم بـا عـشق؟

یـک شـماره تـلفن

که حروفــش هـمه در دفـتر من سایــیده است

و نـشان و نـام صـاحـب آن

زیر صـدها خـط درخـواست زهـم پـاشـیده است.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت11:52توسط ملیحه | |

گفتمش دل میبری پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستانش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

***

برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

نمی خواهمم داشته باشمت،نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

کمی قدم بزن

تا ببینمت

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت16:59توسط ملیحه | |

و اين منم زني تنها
در استانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي الوده زمين
وياس ساده و غمناك اسمان
وناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت وساعت 4 بار نواخت,4 بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصل ها را ميدانم و حرف لحضه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ,خاك پذيرنده ,اشارتيست به ارامش
زمان گذشت وساعت 4 بار نواخت

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت12:28توسط ملیحه | |

دوش چه خورده اي مگر ؟ بوي شب و شراب نيست
بوي پياله هاي مي بوي مي خراب نيست
خروس شب نخفته هم بانگ سحر نمي زند
تا كه در اين خرابه ها بوي خداي ناب نيست
هر كه امير شهر شد تيغ به عقل و جان زند
سيخ به گوش خر كند بوي دل و كباب نيست
كوه به باد پرنيان نيست تحملش چرا ؟
كوچ هزار و بلبلان از غم بوي آب نيست

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت18:42توسط ملیحه | |

شب تيره و ره دراز و من حيران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله بي شكيب فانوسش
وحشت زده ميدود نگاه من
بر ما چه گذشت كس چه ميداند
بر ما چه گذشت كس چه ميداند
در بستر سبزه هاي تر دامان
گويي كه لبش به گردنم اويخت
الماس هزار بوسه سوزان
بر ما چه گذشت كس چه ميداند
من او شدم او خروش دريا ها
من بوته وحشي نيازي گرم

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت16:54توسط ملیحه | |

اين لحظه كه هستم
تبري هست به دستم
من بت خود را شكستم
بعد آن كه خودشكستم
گر نمي شكستم اورا
او مرا خرد تر از اين
انچنان كه من همورا

***

اي که از کلک هنر نقش دل‌انگيز خدايي

حيف باشد مه من کاين همه از مهر جدايي

گفته بودم جگرم خون نکني باز کجائي

«من ندانستم از اول که تو بي‌مهر و وفايي

عهد نابستن از آن به که ببندي و نپائي»

مدعي طعنه زند در غم عشق تو زيادم

وين نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه‌ي بلبل شيراز نرفتست ز يادم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت14:48توسط ملیحه | |

بعد از ان ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گوئيا"او"مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از ائينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر,به چشمت چيستم؟
ليك در ائينه مي بينم كه,واي
سايه اي هم زانچه بودم نيستم
همچو ان رقاصه هندو بناز
پاي مي كوبم ولي بر گور خويش
وه كه باصدحسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش (فروغ)

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت16:17توسط ملیحه | |